X
تبلیغات
از روزگار رفته...
بدون شرح
همیشه فکر می کردم یه جوری زندگی کردم که هیچ وقت احساس پشیمونی و حسرت نخواهم داشت ولی الان حس می کنم تمام راه رو اشتباه اومدم تمام راه....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت 1:15  توسط ناطور دشت  | 

دلم یه غریبه می خواد یکی که هیچی از زندگیم ندونه,بشینیم یه گوشه ای  به صورتشم نگاه نکنم حتی.براش حرف بزنم از هرجای زندگیم که یادم میاد,بگم همه ی عمر پر بودم از حس زندگی ولی زندگی نکردم,یادش نگرفتم...بگم و اون فقط گوش بده,اخرشم برگرده تو چشمام نگاه کنه و بگه می فهمم..می فهمم.همین

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 2:57  توسط ناطور دشت  | 

بدون_ اینکه شاد باشم یا احساس خوشبختی کنم,بدون_ اینکه فکر کنم زندگی چقد خوبه یا دنیا چقد زیباست!یا اصلا اتفاقی افتاده باشه,بعد از مدت ها از چیزی که در حال حاضر هستم به شدت راضیم! از اونجایی که ممکنه فردا همچی حسی نداشته باشم خواستم به اشتراک بذارمش!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 1:18  توسط ناطور دشت  | 

حس می کنم همه چیزـ زندگیم یه طرفه شده خودمم دارم یه طرفه میشم کم کم....
بدم نیست.......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 0:53  توسط ناطور دشت  | 

دلم تنگ میشه گاهی برای روزایی که گذشته برای ادمایی که پشت سر گذاشتم.ادم در گذشته مونده ای هستم؟نمی دونم شاید,شاید چون هرچی می گذره می بینم اونروزا بهانه های بیشتری برای حتی زنده موندن داشتم حالا این گذشته ای که میگم شاید همین یک سال پیش باشه وقتی که دانشگاه بود و بچه ها بودن و گروه تاریخ و مجسمه ی فردوسی و سردر پنجاه تومنی و...

دلم برای روزای دانشجویی تنگ شده کاش بیشتر ازش لدت برده بودم کاش عکسای بیشتری باهم گرفته بودیم,شایدم هرچی خاطرات بیشتر باشه حمل کردنشون سخت تره,نمی دونم....

بیشتر از همه ی اینا ولی دلم دوستان مدرسه رو می خواد راضیه و مهدیه مخصوصا,راهنمایی و دبیرستان باهم,چه قدر خندیدیم به ترک دیوار به اتفاقات روزمره و سطحی,یادت میاد راضیه؟وسط خیابون انقدر به خوابی که تعریف کردی خندیدم کم مونده بود پهن بشم کف زمین,زنگای نهارو یادتون میاد؟چه قدر لوبیا و عدسی دادن ما خوردیم,سیب زمینی و تخم مرغ حتی!یعدم برامون سخنرانی می کردن در فواید تخم مرغ!

همه ی روزامونم انقدر شیرین نبود روزای تلخ و سختم کم نداشتیم اتفاقاتی که انگار خیلی زود و سنگین بودن برای سن و سال ما ولی می شد تنهایی تحملشون کرد؟

حالا چی به سرمون اومده که انقدر دور شدیم هرکس مشغول خودش,تو داری ازدواج می کنی راضیه,مهدیه هم رشت,منم اینجا هی می دوم دنبال زندگی و نمی رسم بهش.نمیشه برگشت به گذشته ولی میشه تو امروز تو اینده تکرارش کرد گیرم کیفیتش فرق کرده باشه اصل هیچ چیز که تغییر نکرده....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 22:42  توسط ناطور دشت  | 

از بچگی همیشه این رویا یا شاید کابوس شبونه رو داشتم;توی خیابون بی انتها دنبال یه مقصد نامعلوم می دوم و هیچ وقت نمی رسم.حالا دیگه مدتهاست می دونم این کابوس همیشگی بازتاب زندگی هرروزه ی خودمه,یه راه طولانی و یه مقصد گنگ,وحشت نرسیدن!چقدر همیشه حسودیم شده به اونایی که زندگیشون یه روال منطقی پیدا کرده و روحشون تو یه نقطه اروم گرفته و دیگه دست و پا نمی زنن,بعدش از خودم می پرسم تو تا کی قراره تو این سیکل معیوب خودساخته  بچرخی و بچرخی و گیج بخوری؟

یه روز اما وقتش که برسه,همه چیزو ول می کنم و میرم,تنهای_تنها,با یه کوله پشتی فقط,تو بهترین و دیدنی ترین شهرها هم بیشتر از یه هفته نمی مونم.انقدر میرم که برسم به اخر این راه به انتهای خودم,به اونجا که بالاخره شود این روان من ساکن....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 14:44  توسط ناطور دشت  | 

 

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا
,خواهی برو جفا کن....

"مولانای بزرگ"

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 1:32  توسط ناطور دشت  | 

دقیقا نمی دونم چرا این وبلاگ رو ساختم شاید چون حرفایی هست که نمیشه جای دیگه گفت و نوشت.اینجا کسی تورو نمی شناسه که بخواد قضاوتت کنه پس می تونی دلو بزنی به دریا.

پ.ن:روزگاری کسی رو دوست داشتم و دیگه ندارم به خاطر همون روزها عنوان بلاگ رو اینطور انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 22:4  توسط ناطور دشت  |